تبليغاتX
رز سوخته - اعتماد.......

رز سوخته

.....ما به اینجا نه پی حشمت و جاه آمده ایم....... از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

اعتماد.......

 

در شبی تاریک مرد بر لبه پرتگاهي راه ميرفت. پايش لغزيد و داشت سقوط ميكرد.

 ناگهان با دستانش شاخه كوچك گياهي را گرفت.اما خيلي زودفهميد كه آن شاخه آنقدر

كوچك است كه نميتواند او را نگهدارد. پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد :

كسي آن بالا نيست؟

کسی گفت : من هستم

مرد گفت: تو كي هستي.

او گفت: من خدا هستم.

مرد گفت: خدايا نجاتم بده من دارم سقوط ميكنم.

خدا گفت: آيا به من اعتماد داري؟

مرد گفت: بله

خداوند گفت: پس آن شاخه درخت را رها كن.

مرد كمي سكوت كرد و سپس فرياد زد:  كس ديگري آنجا نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ......

فردا صبح مردم  مردی را دیدند که به یک شاخه آویزان شده و یخ زده بود . فاصله او با زمین

فقط سی سانتیمتر بود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 15:57  توسط شراره  |