دل من............
دل من يه روز به دريا زد ورفت
پشت پــا بـه رسـم دنيـا زد ورفت
پـاشنه ي كفش فرار رو ور كشيد
آسـتـيـن هـمّـتـو بـالا زد و رفــت
يــه دفـعـه بچـه شد وتنگ غروب
سنگ توي شيشه فردا زد و رفت
حيـوونـي تــازگــي آدم شـده بود
به سـرش هـواي حـوّا زد و رفت
دفـتـر گـذشـتـه هـا رو پـاره كـرد
نـامـه ي فـرداها رو تا زد ورفت
دل من يه روز به دريا زد ورفت
پشت پــا بـه رسـم دنيـا زد ورفت
زنـده هـا خيلـي براش كهنه بودند
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هواي تازه دلش مي خواست ولي
آخـرش تـوي غُـبـارا زد و رفـت
دنبـال كليـد خـوشبختي مي گشت
خودشـم قفلي تـو قفلها زد ورفت
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 17:45  توسط شراره
