به تماشا سوگند..........
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
و
حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.
و به آنان گفتم سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ !!
در کف دست زمین
کوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی ِ گوهر باشید!
لحظه ها را به چرا گاه رسالت ببرید............
......سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بر دارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش
جیب هاشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم
( سهراب سپهری )
