تبليغاتX
رز سوخته

رز سوخته

.....ما به اینجا نه پی حشمت و جاه آمده ایم....... از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

آخرین خدا نگهدار

گريه كردم ‚ گريه كردم اما دردم نگفتم
تكيه دادم به غرورم ‚ تا ديگه از پا نيفتم
چه ترانهبي اثر بود ‚ مثل مش زدن به ديوار
اولين فصل شكستن ‚ آخرين خدانگهدار
 دس تكون دادن آخر توي اون كوچه ي خلوت
 بغض بي وقفه ي آواز ‚ واژه هاي بي مروت
بوته ي ياس ديگه اون
عطري كه دوس داشتي نداد
كوچه ي آشتي كنونم
دلا رو آشتي نداد
من به قله مي رسيدم ‚ اگه همترانه بودي
صد تا سد رو مي شكستم ‚ اگه تو بهانه بودي
با تو پيسوز ترانه يه چراغ شعله ور بود
لحظه ها چه عاشقانه ‚ قاصدك چه خوش خبر بود
كوچه ها بدون بن بست آسمون پر از ستاره
 شبا بي هراس خنجر ‚ واژه ها شعر دوباره
بوته ي ياس ديگه اون
عطري كه دوس داشتي نداد
كوچه ي آشتي كنونم
دلا رو آشتي نداد
                              یغما گلرویی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 16:22  توسط شراره  | 

هرکی کارم داره ایمیل بده!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 14:29  توسط شراره  | 

معنی مهر و محبت و نوع دوستی............

 
کنفوسیوس مربی و دانشمند بزرگ چین در تدریس روش خاصی داشت. شاگرانش جداگانه مطالعه می کردند و هروقت مشکلی برایشان پیدا می شد یا سوالی داشتند با استاد در میان می نهادند و کنفوسیوس ایشان را راهنمائی می کرد و جواب پرسششان را می داد. روزی یکی از شاگردان از او پرشید: استد بفرمایید معنی مهر و محبت و نوع دوستی چیست؟ کنفوسیوس جواب داد: معنایش مردم دوستی است.
روز دیگر شاگرد دیگری همین سوال را مطرح ساخت و کنفوسیوس جواب داد: نوع دوستی و محبت به معنای آنست که آنچه برخود روانمی داری بردیگران نیز نپسندی. روز سوم شاگرد دیگری سوال مذکور رامکرر کرد و کنفوسیوس جواب داد : به معنای آنست که انسان باید بتواند جلوی خود را بگیرد و همه اعمالش آمیخته به ادب باشد.
شاگردانی که در کنار استاد بودند، از این جوابهای مختلف به سوال واحد، تعجب کردند و به او گفتند: ای استاد! سوال یکی بود چرا جوابهای گوناگون به آن دادید؟ کنفوسیوس جواب داد: بلی سوال یکی بود، اما سوال کننده یکی نبود. کسانی بودند با تفکرات و نظرات مختلف، و من به هر کدام برطبق حالات و تفکراتش جواب دادم.
 
اندازه سخن ،
شاگردی از استاد موجائی فیلسوف بزرگ چین از اندازه سخنگوئی پرسید. استاد جواب داد: اندازه سخن، به جا بودن سخن است. اگر حرف به جا باشد، بسیار بودنش عیب ندارد،اما اگر بیجا باشد یک کلمه آن هم خارج از اندازه است. قورباغه تمام روز به بانگ بالند آواز برمی آورد، اما فقط باعث درد سر و بیزاری مردم می شود، در حالیکه خروس فقط در سپیده دم آواز خوش و نزم برمی آورد و مردم سراسر جهان به آواز و به فرمان او از جا برمی خیزند و از خواب نوشین بامدادی دل برمی دارند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 8:43  توسط شراره  | 

هی نشین غصه نخور.......

سلام...                                                                                              

شعر پایین رو کیارش خونده من که خیلی خوشم اومد                       

 

هی نشین غصه نخور رفته که رفته

اگه دوست داشت نمیرفت اون که رفته

هی نشین چشم براه رفته که رفته

اگه عاشق بود نمیرفت اون که رفته

بیخیالش مگه چند سال تو جوونی؟

بیخیالش مگه چند سال تو میمونی ؟

بیخیالش اینا رسم روزگاره

همشون کار خداس حکمتی داره

یاد حرفای قشنگش میدونم مثل یه داغه

اون دلت خیلی گرفته شده قلبت پاره پاره

اون که رفته دیگه رفته دیگه اون دوست نداره
دیگه دست بردارعزیزم برو سوی عشق تازه

هیچ کسی نمیدونه توی دلت چی میگذره

حرفات اندازه کوهه پرغروری خیلی ساده

اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشتم نداره

اگه دوست داشت نمیرفت حتی واسه یه لحظه

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 8:38  توسط شراره  | 

دخترک ..............

 

دختر زیبایی بود. پشت پنجره بود. او هم نگاه پسر میکرد. نگاهش که ادامه داشت پسر جرأت کرد. اشاره کرد که دختر بیرون  بیاید. دختر لبخند زد. بعدا پسر فهمید چه لبخند تلخی است. نگاه هم  میکردند. پسر این پا و آن پا کرد. سه بار تا سر کوچه رفت و برگشت. باز با دست اشاره کرد  که  دختر بیرون بیاید. صورت دختر گرد و معصومانه بود. کاغذ مچاله شده ای را از پنجره  بیرون انداخت. رویش نوشته شده بود:
             «نمیتوانم، من فلج هستم.»

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 12:19  توسط شراره  | 

اعتماد.......

 

در شبی تاریک مرد بر لبه پرتگاهي راه ميرفت. پايش لغزيد و داشت سقوط ميكرد.

 ناگهان با دستانش شاخه كوچك گياهي را گرفت.اما خيلي زودفهميد كه آن شاخه آنقدر

كوچك است كه نميتواند او را نگهدارد. پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد :

كسي آن بالا نيست؟

کسی گفت : من هستم

مرد گفت: تو كي هستي.

او گفت: من خدا هستم.

مرد گفت: خدايا نجاتم بده من دارم سقوط ميكنم.

خدا گفت: آيا به من اعتماد داري؟

مرد گفت: بله

خداوند گفت: پس آن شاخه درخت را رها كن.

مرد كمي سكوت كرد و سپس فرياد زد:  كس ديگري آنجا نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ......

فردا صبح مردم  مردی را دیدند که به یک شاخه آویزان شده و یخ زده بود . فاصله او با زمین

فقط سی سانتیمتر بود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 15:57  توسط شراره  | 

زندگی زیباست....

وای چه روز خوبی؟ سبزه قشنگه ....در قشنگه... دیوار قشنگه ... حتی ناظم قشنگه....سرایدارمدرسه خوش اخلاقه دیفرانسیل زیباست........

دیروز برای اولین بار با کمال میل نشستم تمرین های دیفرانسیل رو حل کردم....... حتی تست که میزدم احساس میکردم چقدر خوبه همش کنکور بدیم........!!!!

روز خیلی خوبیه کاش تا آخر همینجوری پیش بره........... عجیبه امروز هر وقت چشمم میافتاد به خانم دیفرانسیلمون احساس میکردم چه چروکهای قشنگی روی پوستشه!!! اقای عربیمونم خوش اخلاقتر میزد.... کی میدونه چرا؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 15:11  توسط شراره  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 10:12  توسط شراره  |