تبليغاتX
رز سوخته

رز سوخته

.....ما به اینجا نه پی حشمت و جاه آمده ایم....... از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

 

سلام........

بعد از یه غیبت صغری بازم اومدم........ اومدم باز حرفی بزنم و برم........

 

 شب شد

 

خورشيد رفت

 

آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد

 

ناگهان ستاره ای چشمک زد !

 

آفتابگردان سرش را به زير افکند

 

گلها خيانت نمي کنن!!!

 

فقط تنها خواهشی که دارم اینه که خواهشا شعرایی که میذارم ......... حرفایی که میزنم ........ داستانک هام رو به حساب یه عشق از دست رفته یا چه میدونم یه شکست عاطفی نذارین ............

                        

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 18:55  توسط شراره  | 

عنوان؟؟

 

سلام.........

بالاخره پیداش کردم ایناها........

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه، هر روز کم کم مـي خوريم
آب مي خواهم سرابم مـي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکــــــــردي آفــتاب
خنجري بر قلــب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد برپشتم نشست
از غم نامردمي، پشتم شکست
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اين است مرتد مي شوم
خوب اگر اين است من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافــرم ديگر مسلمانــــي بــس است
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبــت آلوده ي مردم شـــدم
بعد از اين با بي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتــــم رو مي کـنم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 19:1  توسط شراره  | 

بارون بزن.............

 

بارون بزن ای آسمون
هوای گريه می کنم
دوباره وقت رفتنه
از تو گلايه ميکنم
بارون بزن ای آسمون
طاقته دوری ندارم
تا کی بايد بدون تو
پا رو زمستون بزارم
بارون بزن که وقتشه
وقته بهونه ی منه
تاريکيه خاطره ها
خونه هر شبه منه
بارون بزن که خيس بشه
تموم خاطراتمون
بوی رطوبت بگيره
ايونه تو حياطمون
بارون بزن که ابر غم
گرفته آسمونمو
برای تو دلواپسم
ببين دل ديوونمو

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 16:28  توسط شراره  | 

دل من............

 

دل من يه روز به دريا زد ورفت
پشت پــا بـه رسـم دنيـا زد ورفت
پـاشنه ي كفش فرار رو ور كشيد
آسـتـيـن هـمّـتـو بـالا زد و رفــت
يــه دفـعـه بچـه شد وتنگ غروب
سنگ توي شيشه فردا زد و رفت
حيـوونـي تــازگــي آدم شـده بود
به سـرش هـواي حـوّا زد و رفت
دفـتـر گـذشـتـه هـا رو پـاره كـرد
نـامـه ي فـرداها رو تا زد ورفت
دل من يه روز به دريا زد ورفت
پشت پــا بـه رسـم دنيـا زد ورفت
زنـده هـا خيلـي براش كهنه بودند
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هواي تازه دلش مي خواست ولي
آخـرش تـوي غُـبـارا زد و رفـت
دنبـال كليـد خـوشبختي مي گشت
خودشـم قفلي تـو قفلها زد ورفت


 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 17:45  توسط شراره