تبليغاتX
رز سوخته

رز سوخته

.....ما به اینجا نه پی حشمت و جاه آمده ایم....... از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

دلم گرفت.....

بازهم قلمم به کار افتاده .... سیاه میکند و پیش میرود...ذهن خسته ام در اندیشه است و انگشتانم .......در تکاپوی جاری شدن و نگاهم به دور دستها پرواز میکند ......دلتنگم ......به قدر آسمان ها دلتنگم.... فروخفته ام در تنهایی ها ....تا باز هم یادم باشد ....که تنهایی قسمت ماست ...دلم گرفته درمانی برایش نیست ......نمیدام زمان دلتنگی این بغض تنهایی است که راه بر نفس میبندد یا غم؟.........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 23:29  توسط شراره  | 

سلام

شرمنده که دیر اومدم بازم سیستم ریخته بهم افلاینام پریدن هرکی پی امی چیزی داده دوباره بده.......

یه مطلبم داشتم اما چون حالم گرفته شد نمیذارم......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 15:7  توسط شراره  | 

چای خواستگاری..........

نميدونم داستانك چاي خواستگاري رو خوندين يا نه اما ديروز كه توي نشريه موازي داشتم گشت ميزدم ديدمش خوشم اومد گفتم تو بلاگم هم بذارم:  

 

چای خواستگاری

مادرش ميگفت: "دخترم! بگذار راحتت كنم تمام زندگي آينده ات بستگي به همين چند دقيقه چاي آوردن دارد. پايت را كه از آشپزخانه گذاشتي بيرون اول خوب همه جا را نگاه كن بعد سرت را پايين بنداز و با صداي آرام بگو سلام! نميخواهم پشت سر دخترم حرف درست كنند كه چقدر خودخواه و بي تربيت بود. يك وقت هول نشوي! رنگت عوض ميشود با خودشان ميگويند: "دختره آدم نديده است" سيني چاي را محكم بگير مثل دفعه قبل نشود كه دستت بلرزد و آقاي داماد را شرمنده كني. حواست جمع باشد اول بزرگتر. يك وقت نبينم كه سيني را يكراست بردي جلوي آقاي داماد فكر ميكنند كه حالا پسرشان چه آش دهان سوزي است. آرام و باحوصله راه برو دوبار كمتر تعارف نكن سرت را بلند نكن آرام حرف بزن حتي اگر جك هم تعريف كردند نخند و گرنه از فردا رويت عيب ميگذارند كه دختره بي حيا و پر رو بود. عزيزم! ميدانم كه سخت است ولي چند دقيقه بيشتر نيست. تحمل كن از قديم گفته اند: "در دروازه شهر را ميشود بست ولي در دهان مردم را نه..."
 لحظه موعود فرا رسيده بود دستورها را مو به مو اجرا ميكرد سيني چاي را دو دستي چسبيده بود سعي كرد به هيچ چيزي فكر نكند شانه هايش را پايين انداخت محكم و استوار قدم بر ميداشت. همه چيز روبراه بود چند قدم بيشتر راه نرفته بود چشمش به مادر داماد افتاد كه چادرش را جلو كشيده بود و در گوش دخترش پچ پچ ميكرد
 گوشهايش را تيز كرد صداي مادر را شنيد كه ميگفت ": ماشاالله هزار ماشاالله همچين چايي مياورد كه انگار نسل اند نسل قهوه چي بوده اند ..."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 12:23  توسط شراره  | 

قاصدک

 

سلام

بازم اومدم:

دیدم حیف این شعرو تو بلاگم نذارم فعلا اینو داشته باشین:

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از كجا ، وز كه خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی اما ، اما

                         گرد بام و در من بی ثمر می گردی .

 انتظار خبري نيست مرا

نه ز ياری نه ز دريا و دياری – باری ؛

برو آن جا كه بود چشمی و گوشی با كسی

                                برو آن جا كه تو را منتظرند ،

قاصدك ! در دل من همه كورند و كرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب ،

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گويد

                    كه دروغی تو ، دروغ

                                              كه فريبی تو ، فريب  

قاصد ك ! هان ، ولی ......آخر ...... ای وای !

راستی آيا رفتی با باد ؟

با تو ام، آی ! كجا رفتی ؟ آی .....!

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

مانده خاكستر گرمی جايی ؟

در اجاقی – طمع شعله نمی بندم – خردك شرری هست هنوز ؟

قاصدك !

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند.

                                 اخوان ثالث

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 12:2  توسط شراره  |