بازهم ...پناه میبرم به خلصه روحانیم تا غم غم انگیزم را فراموش کنم... بازهم .....میل گریه را احساس میکنم و ....بازهم ...سر به گریبان دلتنگی میبرم...... کاش.... میشد... به عقب بازگشت و نقاط تاریک و لحظات تنهایی را دوباره ...از سر ...نوشت... در این خلصه می اندیشم به لحظه لحظه ای که حس بودن را ...در جنگ با سکوت... تبدیل به نیستی کردم.... نیستی..... نبودن..... نبودنی که بودنش را مدیون سکوتی است شکننده ....شکننده تر از فریاد مرد نابینا که عصایش را پسرک بازیگوش خیابان گرد ربود.... و.... حالا ....تنهای تنها مانده.....
خوب ؟ سلام ......
متنم چه طور بود؟ توی بد ترین لحظات من فقط کاغذ و قلم به دادم میان نظرتون رو در مورد متنم بگین خوشحال میشم
راستی تا یادم نرفته علت دیر کردم رو هم بگم که به خاطر امتحاناتم نتونستم آپ کنم. شرمنده سعی میکنم از این به بعد زود به زود بیام...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 18:50  توسط شراره
|
و
بازهم غمی دیگر....
ما به عزای علی نشستیم . کسی که با این که نتونستم ببینمش اما همشه ذکر خیرش بود...
مریض بود و بیماریش رو پنهان کرد تا کسی غم نخوره
و
فوت دوستمون لیلا که ایدز اونو از پا درآورد. ۲سال با مریضیش جنگید تا اینکه سوم خرداد روحش پرواز کرد .
روحشان شاد یادشان گرامی باد.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت 17:35  توسط شراره
|
وقتی خبرو شنیدیم خیلی ناراحت شدیم بیشتر برای تو دوست جونم
محبوبه جون ما رو در غم از دست دادن پدرت شریک بدون میدونم غم سنگینیه اما ما رو هم شریک بدون
الان تازه دارم از مراسم پدر محبوبه میام انقدر ناراحتم که نمیتونم حتی مطلبی رو که اماده کردم بنویسیم بذارم تو وبلاگ.
فعلا میرم یکم غصه بخورم.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 18:30  توسط شراره
|