تبليغاتX
رز سوخته

رز سوخته

.....ما به اینجا نه پی حشمت و جاه آمده ایم....... از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

منه بیچاره

اي خدا آخه اين بندت چه گناهي به درگاهت مرتكب شده كه بايد اينجوري شكنجش كني؟

آخه من چي كار كردم كه اين جوري داري ازم تقاص ميگيري اون از تعطيلات عيد كه بدتر از هميشه گذشت (حالا درسته كه خوبيم داشت ولي كاش همش مدرسه ميرفتيم جاي مهموني)اينم از الان كه داريم ميريم مدرسه و هرچي خوش گذشته بود رو  معلما از شرمندگيش در اومدن و هنوز كه هنوزه داريم امتحان ميديم .

جالبه كه براي هيچ امتحاني هم وقت مطالعه نذاشتن (اي لعنت بر اين سيستم ) ما هم كه چشممون كور دندمون نرم بايد بشينيم بخونيم اگه خدا بخواد تا 5 ارديبهشت اينامتحاناي بي صاحاب هم تموم ميشن و مثل آدم ميام دو كلوم تايپ كنم.

فعلا ميرم يكم تاريخ بخونم ببينم دنيا دست كيه .

                                                                             یاحق                                              

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 14:8  توسط شراره  | 

حرف من

درد من

درد من قحطی نان نيست

حرف من راحت جان نيست

به خدا دغدغه اين دل آزرده من

هوس خاطر و عيش گذران نيست...

درد من

ترک شيشه عشق است به سنگ ترديد

حرف من خستگی و دلزدگی است

که به عشاق نمی بايد ديد

حرف من

لنگی مرکب عشق است به هنگام سفر

و هراسيدن او

در گذرگاه خطر

اين همان حادثه ای است

که از آن می ترسيم

اين همان کهنه سوال

که همه می پرسيم

زندگی را به چه ترفند پر از شور کنيم؟

عشقمان را به چه حيلت ز بلا دور کنيم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 13:30  توسط شراره  | 

واییییی

از اونجایی که سیستمم خراب شده از آپ کردن معذورم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1384ساعت 17:32  توسط شراره  | 

يكم شعر

این متنو از وب سایت sina.be یافتم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بروی یکدگر ویرانه می کردم.

*

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که در همسایهء صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم.

نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم

بر لب پیمانه می کردم.

*

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را

واژگون ، مستانه می کردم.

*

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

نه طاعت می پذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،

پاره پاره در کف زاهد نمایان

سبحهء صد دانه می کردم.

*

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو

آواره و دیوانه می کردم.

*

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،

سراپای وجود بی وفا ، معشوق را

پروانه می کردم.

*

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بعرش کبریائی ، با همه صبر خدایی

تا که می دیدم عزیز نا بجایی ، ناز بر یک نار و اگر دیده خواری می فروشد

گردش این چرخ را

وارونه بی صبرانه می کردم.

*

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم مشوّش عارف و عامی ز برق فتنهء این علم عالم سوز مردم کش

بجز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری

در این دنیای پر ، افسانه می کردم.

*

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم؟

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد!

اگر نه من به جای او چو بودم...

یک نفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم؟

*

عجب صبری خدا دارد ! .... عجب صبری خدا دارد!

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1384ساعت 2:22  توسط شراره  | 

تکیه کن

تکیه کن بر شانه هایم

 ای گل نیلوفر من

 تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1384ساعت 7:35  توسط شراره  |