تبليغاتX
رز سوخته

رز سوخته

.....ما به اینجا نه پی حشمت و جاه آمده ایم....... از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

درد دل و علی بهانه گیر

 

خدایا به من قدرتی بده که بتونم اینترنت رو کنار بذارم

خدایا قدرتی بده که بتونم با اعتیادی که به اینترنت پیدا کردم مبارزه کنم

خدایا آخر ماه به جیبم کمک کن تا بتونم هزینه این خط جدا رو پر داخت کنم(اینم از طرفندای مامان خانم ایناس)

خدا یا به من کمک کن تا بتونم این پروژه های بی صاحاب رو تموم کنم

خدایا به من کمک کن تا بتونم یک هفته بدون نیاز به ایترنت به زندگیم ادامه بدم

خدایا به من تمرکز حواس عنایت کن تا بتونم واحدای امسال رو هم به راحتی پاس کنم

خدایا به همه ما پشت کنکوریا کمک کن تا از سد کنکور با فراق بال  عبور کنیم

خدایا اعصابی پولادین به من بده تا بتونم چرت و پرت های معلم ها رو تحمل کنم و جوابشون رو ندم

خدایا به من کمک کن تا هر روزم رو بهتر از دیروزم کنم

خدایا دیگه حوصله دردودل ندارم خودت میدونی چی میگم پس منو مجبور نکن که الکی حرف بزنم

 

چند روز پیش در حال وبگردی بودم که دیدم یخ سایته(فکر کنم اسمش آوای آزاد بود) داره واسم  چشمک میزنه پاشدم رفتم توش که دیدم یه داستانک داره به قول امیر برومندی جالب ناکه بخونین نظرش هم یادتون نره:

علي بهانه گير

روزگاري در همين شهر خودمان مردي بود كه همه به او مي گفتند علي بهانه گير

علي بهانه گير يازده تا زن داشت كه هر كدام را به يك بهانه اي زده بود ناقص كرده بود؛ طوري كه وقتي زن ها مي خواستند بروند حمام, پول و پله اي مي دادند به حمامي و حمام را قوروق مي كردند كه پيش اين و آن خجالت نكشند

از قضا يك روز كه زن هاي علي بهانه گير مي خواستند بروند حمام, دختر ترشيده اي رفت تو حمام قايم شد كه ببيند چه سري در اين كارست كه زن هاي علي بهانه گير از ديگران كناره مي گيرند و هميشه با هم به حمام مي روند

وقتي زن ها رفتند حمام و مشغول شست و شوي خود شدند, دختر ترشيده از جايي كه قايم شده بود, آمد بيرون, رفت بين آن ها و ديد همه ناقص اند  يكي گوشش بريده؛ يكي انگشت ندارد؛ يكي فلان جاش بريده و يكي بهمان جاش ناقص است  خلاصه ديد تن و بدن هيچ كدامشان بي عيب نيست

دختر گفت :  چرا شماها همه تان درب و داغان هستيد؟

زن ها كه ديدند كار از كار گذشته و رازشان برملا شده, گفتند  علي بهانه گير ما را به اين روز انداخته  

دختر گفت :  حالا كه او اين قدر بي رحم است, لااقل شما يك كاري بكنيد كه بهانه دستش ندهيد  

گفتند  فايده ندارد  هر كاري بكنيم, بالاخره يك بهانه اي مي گيرد و مي افتد به جان ما  

دختر دلش به حال آن ها سوخت  گفت :  از بي عرضگي خودتان است  بياييد من را براش بگيريد تا انتقام شما را از او بگيرم و بلايي به سرش بيارم كه از خجالت نتواند سر بلند كند  

بعد, نشاني خانه اش را داد به آن ها و از حمام رفت بيرون

زن هاي علي بهانه گير وقتي برگشتند خانه, نهار مفصلي درست كردند و سر ظهر سفره انداختند

علي بهانه گير آمد خانه و بي آنكه سلام عليك كند يا يك كلمه حرف بزند, رفت نشست سر سفره  اما همين كه مزه غذا را چشيد بشقاب را ورداشت انداخت وسط سفره و خودش را عقب كشيد و بغ كرد

زن ها كه جرئت حرف زدن نداشتند, با ترس و لرز جلوش دست به سينه ايستادند  علي بهانه گير به حرف درآمد و گفت :  اگر يك زن خوب داشتم حال و روزم بهتر از اين بود و مجبور نبودم هميشه غذاهاي بيمزه بخورم  

زن اول گفت :  مشهدي علي  امروز تو حمام دختري ديدم كه صورتش مثل قرص قمر مي درخشيد  

زن دوم گفت :  چرا از چشم هاش نمي گويي كه از چشم آهو قشنگ تر بود  

زن سوم گفت :  چرا از لپ هاش نمي گويي كه مثل سيب سرخ بود  

زن چهارم گفت :  چه لب و دنداني داشت  

خلاصه  زن ها آن قدر از دختر تعريف كردند كه دل از دست علي بهانه گير رفت و نديده يك دل نه صد دل عاشق دختر شد

زن اول علي بهانه گير وقتي ديد آب از لب و لوچه شوهرش راه افتاده و معلوم است كه دختر را مي خواهد, گفت :  مشهدي علي  راضي هستي بريم و او را برات بگيريم؟

علي بهانه گير سري خاراند و گفت :  راضي كه هستم؛ ولي از خرج و برجش مي ترسم  

زن دوم گفت :  هر چي باشد تو به گردن ما حق داري؛ من خودم لباس هاش را مي خرم  

زن سوم گفت :  من هم طلا و جواهراتش را مي دهم  

زن چهارم گفت :  كفش و چادرش با من  

زن پنجم گفت :  صندوقچه اش را هم من مي دهم  

چه دردسرتان بدهم

هر كدام از زن ها قبول كردند چيزي بدهند و بساط عقد و عروسي را راه بندازند

زن اول گفت :  حالا كه اين جور شد, فقط مي ماند خرج ملا, كه آن را هم يك جوري جور مي كنيم  

و علي بهانه گير را شير كرد و هر دو با هم بلند شدند رفتند خواستگاري

بعد از كمي گفت : و گو, پدر دختر قبول كرد دخترش را بدهد به علي بهانه گير و همان روز عقد و حنابندان و عروسي سرگرفت

شب عروسي, دختر يك دست و پا و يك طرف صورتش را بزك كرد و رفت به حجله

علي بهانه گير صبح كه از خواب پاشد و دختر را در روشنايي روز ديد, با خودش گفت :  جل الخالق  اين ديگر چه جور بزك كردني است كه اين كرده؟

مي خواست شروع كند به بهانه جويي؛ ولي چون ديرش شده بود تند راه افتاد رفت بازار و سر راهش يك گوني بادنجان خريد و فرستاد خانه

عروس به زن ها گفت :  اين تازه اول كار است  علي بهانه گير دنبال بهانه مي گردد؛ ما بايد هر جور غذايي كه با بادنجان درست مي شود, درست كنيم و هيچ بهانه اي دست او ندهيم   و همين كار را هم كردند

آخر كار, عروس داشت پوست بادنجان ها را جمع مي كرد كه ديد يك بادنجان مانده زير آن ها  بادنجان را ورداشت داد به يكي از زن ها و گفت :  اين يكي را همين طور پوست نكنده نگه داريد شايد به دردمان بخورد  

سر شب علي بهانه گير آمد خانه و يكراست رفت نشست سر سفره و تا چشمش افتاد به چلو خورش بادنجان, ترش كرد و گفت :  شما از كجا مي دانستيد من چلو خورش بادنجان مي خواستم  شايد مي خواستم آش بادنجان بخورم  

يكي از زن ها رفت يك قرابه آش بادنجان آورد گذاشت وسط سفره و گفت :  بفرماييد مشهدي علي  

علي بهانه گير كه ديد اين طور است, گفت :  شايد من دلم دلمه بادنجان بخواهد  چرا قبلاً مشورت نمي كنيد و سر خود هر چه دلتان مي خواهد مي پزيد؟

يكي ديگر زود رفت يكي سيني دلمه بادنجان آورد گذاشت تو سفره

علي بهانه گير گفت :  شايد من هوس كشك و بادنجان كرده بودم, نبايد از من مي پرسيديد؟

يكي از زن ها تند رفت يك ديس كشك و بادنجان آورد گذاشت جلو علي بهانه گير

علي بهانه گير كه ديد ديگر نمي تواند بهانه بگيرد و هر چه مي خواهد تند مي آورند و مي گذارند جلوش, خيلي رفت تو هم و با اوقات تلخي گفت :  شايد من دلم مي خواست يك بادنجان پوست نكنده را گلي كنم و همان طور خام خام بخورم  

عروس رفت بادنجان پوست نكنده را گذاشت تو بشقاب؛ كمي گل هم ريخت كنارش و بشقاب را آورد گذاشت توسفره  گفت :  بفرماييد ميل كنيد مشهدي علي  نوش جانتان  

علي بهانه گير كه ديد نمي تواند هيچ بهانه اي بگيرد, سرش را انداخت پايين؛ غذايش را خورد و بي سر و صدا رفت خوابيد  اما, به قدري ناراحت بود كه تا صبح از غصه خوابش نبرد و همه اش توي اين فكر بود كه فردا چه جوري از زن ها بهانه بگيرد

صبح زود, علي بهانه گير بلند شد, صبحانه نخورده يكراست رفت بازار  گوني بزرگي خريد و به حمالي پول داد و گفت :  من مي روم توي گوني, تو هم در گوني را محكم ببند و آن را ببر خانه من تحويل زن هايم بده و بگو مشهدي علي گفته در گوني را وا نكنيد تا خودم بيايم خانه  

بعد, رفت توي گوني  حمال در گوني را بست  آن را كول كرد و هن و هن كنان برد خانه علي بهانه گير و به زن ها گفت :  مشهدي علي سفارش كرده در گوني را وا نكنيد تا خودم بيايم خانه  

همين كه حمال رفت, عروس فكري ماند اين ديگر چه حقه اي است كه علي بهانه گير سوار كرده است و مدتي گوني را زير نظر گرفت كه يك دفعه ديد گوني تكان خورد

عروس فهميد علي بهانه گير رفته تو گوني و اين كلك را سوار كرده كه بفهمد زن ها پشت سرش چه مي گويند و چه كار مي كنند و بهانه اي به دست بيارد

عروس هيچ به روي خودش نياورد  زن ها را صدا كرد و گفت :  اين درست است كه مشهدي علي گفته در گوني را وا نكنيد تا خودش بيايد خانه؛ اما اين درست نيست كه ما همين طور عاطل و باطل دست رو دست بگذاريم و بي كار بمانيم  

يكي از زن ها گفت :  پس چه كار كنيم؟

عروس گفت :  اشتباه نكنم اين گوني پر از چغندر است  خوب است بندازيمش تو حوض تا لااقل گل هاش خيس بخورد و شسته بشود  

زن ديگري گفت :  آن وقت جواب مشهدي علي را چي بدهيم؟

عروس گفت :  مشهدي علي خودش گفته در گوني را وا نكنيد؛ از شستن و نشستن آن ها كه حرفي نزده  تازه از كجا معلوم است كه مشهدي علي بهانه نگيرد چرا ما گوني را در حوض نينداخته ايم و نشسته ايم  

زن ها ديدند عروس راست مي گويد و بي معطلي آمدند جلو؛ چهار گوشه گوني را گرفتند و كشان كشان بردند انداختندش تو حوض و يكي يك چوب ورداشتند و افتادند به جان گوني

كمي بعد يكي از زن ها گفت :  دست نگه داريد  آب حوض دارد قرمز مي شود  

عروس گفت :  چيزي نيست  چغندرها دارند رنگ پس مي دهند  

و باز افتادند به جان گوني و حالا نزن كي بزن؛ تا اينكه كاشف به عمل آمد كه راست راستي از گوني دارد خون مي زند بيرون

زن ها دست پاچه شدند  زود گوني را از حوض كشيدند بيرون  اما, هنوز جرئت نمي كردند درش را وا كنند و همين طور دورش ايستاده بودند و با ترس و لرز نگاهش مي كردند  عروس هم هيچ به روي خودش نمي آورد كه مي داند علي بهانه گير تو گوني است

در اين موقع, صداي ضعيفي با آه و ناله به گوش رسيد كه  در گوني را وا كنيد  

عروس گفت :  مشهدي علي گفته در گوني را وا نكنيد تا خودم بيايم خانه  

صدا آمد  زود باشيد  دارم مي ميرم  

عروس گفت :  به ما مربوط نيست؛ مي خواهي بمير, مي خواهي نمير؛ مشهدي علي سفارش كرده تا خودم نيايم خانه هيچ كس در گوني را وا نكند؛ و ما رو حرف شوهرمان حرف نمي آوريم  

صدا آمد  من خود مشهدي علي هستم؛ زود درم بياريد كه دارم مي ميرم  

زن ها كه تازه فهميده بودند مطلب از چه قرار است, خوشحال شدند؛ اما از ترسشان زود در گوني را واكردند و علي بهانه گير را درآوردند

عروس گفت :  الهي من بميرم و تو را به اين روز نبينم مشهدي علي جان؛ چرا رفته بودي تو گوني؟

زن ها وقتي ديدند علي بهانه گير جواب ندارد بدهد و از زور درد يك بند ناله مي كند, رخت هاش را عوض كردند؛ دست و پاش را گرفتند و بردنش تو اتاق و خواباندنش تو رختخواب

چند روز بعد, حال علي بهانه گير جا آمد و از جا بلند شد برود دنبال كسب و كارش  عروس رفت جلوش را گرفت؛ رو شكمش دست كشيد و گفت : طگوش شيطان كر, چشم حسود كور, گمانم خبرهايي است  

علي بهانه گير پرسيد  چه خبرهايي؟

عروس جواب داد  غلط نكنم حامله شده اي؟

چشم هاي علي بهانه گير از تعجب چهارتا شد  گفت :  مگر مرد هم حامله مي شود؟

عروس گفت :  اگر خدا بخواهد بشود, مي شود و خواست خدا را نمي شود عوض كرد  دوازده تا زن گرفتي و خدا به تو بچه نداد, حالا خواسته اين جوري تلافي كند  

علي بهانه گير رو شكم خودش دست كشيد و شك برش داشت؛ چون از بس آن چند روزه خورده و خوابيده بود, شكمش يك كم پف كرده بود

عروس گفت :  مشهدي علي  سر خود راه نيفت برو بيرون كه مردم چشمت مي زنند  بگير تخت بخواب تا من برم قابله بيارم ببينم قضيه از چه قرار است  

عروس, علي بهانه گير را برگرداند به رختخواب و تند رفت پيش زن ها  گفت :  به علي بهانه گير گفته ام حامله شده؛ او هم باور كرده و رفته تخت خوابيده كه كسي چشمش نزند  

زن ها پقي زدند زير خنده و گفتند  چطور چنين چيزي را باور كرده؟

عروس گفت :  خودم خرش كرده ام و او هم باور كرده و خيال ورش داشته  مي خواهم بلايي به سرش بيارم كه نتواند تو مردم سر بلند كند  

زن ها گفتند  هر بلايي به سرش بياري حقش است, ذليل مرده  با اين بهانه هاي طاق و جفتش نگذاشته يك روز خدا آب خوش از گلويمان برود پايين  

خلاصه چه درد سرتان بدهم

زن ها رفتند دور علي بهانه گير را گرفتند و عروس رفت با قابله اي ساخت و پاخت كرد, آوردش خانه كه علي بهانه گير را معاينه كند و بگويد چهار ماهه حامله است و چند روزي نبايد از جاش جم بخورد و دست به سياه و سفيد بزند

زن ها زود دست به كار شدند؛ گوسفند سر بريدند؛ آب گوش مفصلي بار گذاشتند و برو بيايي به راه انداختند

خيلي زود خبر حاملگي علي بهانه گير در شهر پيچيد و طولي نكشيد كه همه فاميل و دوستان دور و نزديكش دسته دسته به طرف خانه او راه افتادند كه سر و گوشي آب بدهند و ببينند موضوع از چه قرار است و همين كه ديدند قضيه جدي است, رفتند و دور علي بهانه گير جمع شدند

پيرمردي از علي بهانه گير پرسيد  مشهدي علي  خدا بد نده؛ چه شده؟

علي بهانه گير از خجالت سرخ شده و جوابي نداد

عروس به جاي او جواب داد  سلامت باشيد حاج آقا  امروز معلوم شد مشهدي علي چهارماهه حامله است  حالا گرفته خوابيده كه خداي نكرده هول نكند و بچه بندازد  

همه با تعجب به همديگر نگاه كردند  يكي پرسيد  اين چه حرف هايي است كه مي زنيد؛ مگر مرد هم حامله مي شود؟

عروس گفت :  اگر خدا بخواهد بشود, مي شود  قابله هم معاينه اش كرده و هيچ شك و شبهه اي در كار نيست  

يكي گفت :  اگر پسر باشد, ديگر نور علي نور مي شود  

عروس گفت :  ان شاءالله  

و همه كر و كر زدند زير خنده

آن روز مردم, از پير و جوان گرفته تا زن و مرد, دسته دسته آمدند ديدن علي بهانه گير و هر كس متلكي بارش كرد  آخر سر پيرمردي گفت :  مشهدي علي  قباحت دارد كه اين طور ولنگ و واز خوابيده اي و دلت خوش است كه حامله اي؛ پاشو برو پي كار و كاسبي ات  مگر مرد هم حامله مي شود  

آخرهاي شب كه خانه خلوت شد, علي بهانه گير خوب كه فكر كرد, فهميد عروس دستش انداخته و پيش اين و آن طوري آبروش را ريخته كه از خجالتش بايد سر بگذارد به بيابان؛ چون مي دانست كه مردم به اين سادگي ها ول كن معامله نيستند و همين كه صبح بشود باز پيداشان مي شود و زخم زبان ها و متلك ها از نو شروع مي شود

اين بود كه علي بهانه گير همان شب بي سر و صدا پاشد راه افتاد  دو پا داشت دو پاي ديگر هم قرض كرد و از خانه و شهر و ديارش فرار كرد و به جايي رفت كه هيچ كس او را نشناسد

فردا صبح همين كه زن ها پاشدند و ديدند جاي علي بهانه گير خالي است, فهميدند علي بهانه گير گذاشته رفته و حالا حالاها هم پيداش نمي شود  خيلي خوشحال شدند كه از دست بهانه هاي عجيب و غريب او خلاص شده اند و از آن به بعد خوش و خرم در كنار هم زندگي مي كنند

قصه علي بهانه گير همين جا تمام مي شود؛ اما بعضي ها مي گويند ده دوازده سال بعد, وقتي علي بهانه گير از در به دري خسته شده بود, فكر كرد خوب است سري بزند به شهر خودش و ببيند اگر آب ها از آسياب افتاده و مردم فراموشش كرده اند, بي سر و صدا برگردد دنبال كار و زندگيش را بگيرد؛ اما هنوز نرسيده بود به شهر كه ديد چند تا بچه تو صحرا سر و صدا راه انداخته اند و دارند بازي مي كنند  با خودش گفت :  خوب است بروم با بچه ها صحبت كنم و از حال و هواي شهر باخبر شوم  

علي بهانه گير با اين بهانه به بچه ها نزديك شد و گفت :  داريد چه كار مي كنيد اينجا؟

يكي از بچه ها پسري را نشان داد و گفت :  مي خواهيم بازي كنيم, اما اين يكي مرتب بهانه مي گيرد و نمي گذارد بازيمان راه بيفتد  

علي بهانه گير گف  آهاي پسر  بيا اينجا ببينم  چرا اين قدر بهانه مي گيري و نمي گذاري بقيه بازي كنند؟

پسر جواب داد  دست خودم نيست  من پسر علي بهانه گيرم  

علي بهانه گير گفت :  چرا پرت و پلا مي گويي, علي بهانه گير ديگر چه كسي است؟

پسر جواب داد  باباي من است  دوازده سال پيش من را زاييد و ول كرد از اين شهر رفت و برنگشت  

علي بهانه گير كه اين طور ديد ديگر نرفت جلوتر و از همان جا راهش را كج كرد و برگشت و تا زنده بود برنگشت به شهر خودش

                                                                            « یاحق»

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1383ساعت 5:55  توسط شراره  | 

                           

 

                                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383ساعت 4:47  توسط شراره  | 

سلام دوستای گلم

ممنونم از این که قدم به اطاق تنهایی های من گذاشتین (قربون تک تکتون)از همه عزیزانی که چه با pm و چه با گذاشتن نظر منو از این تنهایی ازار دهنده در اوردن یه دنیا ممنونم .

بعد از چهار روز مدرسه نرفتن و البته شارژ شدن روحی اومدم تا یکم واسه خودم حرف بزنم و برم که ....

هفته پیش که مدارس تعطیل بودن یکشنبه رو پیچوندم و سه شنبه هم قرار بود بپیچونم که مدرسه ما رو پیچوند

راستی تا یادم نرفته رسیدن ماه محرم رو هم تسلیت عرض میکنم (که بازم به همین خاطر مدارس دو روز تعطیلن) باشد که از یاران اون امام همام باشیم.

بازم دسته ها راه میافتن و پسرها و دختر ها یکم یشتر میتونن با هم باشن.

پارسال که محرم اصلا به من حال نداد خدا کنه امسال خوب باشه

یه چیز دیگه هم هست که اونم رسیدن والنتاینه خوشکلای عاشق والنتاینتون مبارک.

خوبه خیلی خوبه همه بهم کادو میدن ما هم که تنهای عالم خودمون واسه خودمون جشن میگیریم و والنتاینو تبریک میگیم( شراره جون والنتاینت مبارک .)این البته حسن هایی هم داره و اون اینه که از این جیب ور داشتم گذاشتم توی اون جیبم. اصلا هم به جیبم ضرر نزدم.

 

 

امشب میخوام مست بشم عاشق یکدست بشم

بدون تو نیست بودم امشب میخوام هست بشم

یک جون ناقابلی هست بذار فدای تو بشه

 بیافته زیر قدمات که خاک پای تو بشه

 کهنه شراب کهنه شراب امشب بال و پرم بده

 حرف نگفته خیلیه هست جرات بیشترم بده

امشب میخوام حرف بزنم خنده کنم گریه کنم

 لطفی کن ای ساقی و می چندین برابرم بده

 امشب پر و بال دارم شور دارم حال دارم

 امشب تو این سینه دلی خوشا

 

خوشکلا بازم والنتاین رو تبریک میگم و آرزوی خوشی واسه همتون دارم

                                                     به امید دیدار در پست های بعدی

                                                                                                                       یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383ساعت 4:29  توسط شراره  | 

چرا آدم وقتی که تنها میشه غم و غصش قد یه دنیا میشه؟

 

      چرا آدم وقتی که تنها میشه

          غم وغصش قد یه دنیا میشه

          میره یه گوشه ای تنها میشینینه

         دنیا رومثل یه زندون میبینه

         غم تنهایی اسیرت میکنه

        تا بخای بجنبی پیرت میکنه 

         وقتی که تنها میشن اشک تو چشام پر مشزنه

         غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1383ساعت 21:49  توسط شراره  | 

شطرنج

                   سلام

 

  از همه دوستای اهل حقی که با پی ام ها وایملهاشون منوشرمنده خودشون کردن ممنونم 

و

بعد 

 

 

لبخند اخرین من دروغ معصومانه بود

برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود

من مات مات از بازی شطرنج عشق می امدم

شاه مهره دل رفته بود من لاف بردن میزدم

قلعه دل اسب غرور  لشکر تارو مار عشق

دارم به ناز رخ تو این همه یادگار عشق

گفتی هرچی که هست رفیق جلد چیره دست

گفتم تو مغروری هنوز با فتح این همه شکست

گفتم تو مغروری هنوز با فتح این همه شکست

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1383ساعت 13:38  توسط شراره  | 

من و تو

 

کنار چشمه بودیم در خواب

                 تو با جامی ربودی ماه از آب

                                      چو نوشیدیم از آن جام گوارا

                                                     تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

                                                                       

                                                                                      «یا حق»

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1383ساعت 9:11  توسط شراره  | 

دلم گرفته

 

دیگه حس نوشتن ندارم . با جون کندن میام آپدیت میکنم. این مطلبم از سر رسید یکی از بچه ها کش رفتم. اگه خوب بود بگین اگه نه بازم بگین. 

کرگدن ها هم عاشق ميشوند....

کرگدن گفت:نه امکان ندارد کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند.

دم جنبانک گفت: اما پشت تو ميخارد.لای چينهای پوستت پراز حشره های ريز است.يکی باید پشت تورا بخاراند.يکی بايد حشره های پشت تورا بردارد.

کرگدن گفت:اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من میگویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست.

کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم من فقط پوست دارم.

 

دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد همه قلب دارند.

کرگدن گفت:کو کجاست؟من که قلب خودم را نمیبینم.

دم جنبانک گفت:خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت:نه من قلب نازک ندارم من حتما یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت: نه تو حتما یک قلب نازک داری چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی،به جای اینکه لگدش کنی، به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری داری، با او حرف میزنی.

کرگدن گفت: خوب این یعنی چه؟

دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت یک قلب نازک دارد یعنی چه؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد. میتواند عاشق بشود.

کرگدن گفت:اینها که می گویی یعنی چه؟

دم جنبانک گفت: یعنی...... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم. بگذار......

کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله مناسب میگشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چینهای پوستش را برمی داشت.

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید.اما نمیدانست از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم اینکه من دلم میخواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت:نه اسم این نیاز است.من دارم به تو کمک میکنم و تو از اینکه نیازت برطرف میشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت میکنی اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید.

روزها گذشت.....روزها،هفته ها و ماهها و دم جنبانک هرروز می آمد و پشت کرگدن می نشست.هرروز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش برمیداشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را میخورد احساس خوبی دارد،برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد....چرخی زد و آواز خواند.... جلوی چشمان کرگدن.

کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد.اما سیر نشد.

کرگدن میخواست همین طور تماشا کند.کرگدن با خودش فکر کرد:این صحنه قشنگترین صحنه دنیاست و این دم جنبانک قشنگترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد. کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم،من قلبم را دیدم،همان قلب نازکم را که میگفتی، اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشکهای کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز،تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت:راستی اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد یعنی چه؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت:یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند،

باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد یک روز حتما قلبش تمام میشود.آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من که اصلا قلب نداشتم.حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد ، بگذار تمام قلبم را برای او بریزم......


از دوستان اهل حق بازم میخوام برام  offبذارن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1383ساعت 9:47  توسط شراره  | 

عزیزان اهل حق

سلام

سلام

همه خوبين ؟

من خوبم ممنون

اول كه عيدتون مبارك

بعدم كه یه چیزی


از عزیزان اهل حق خواهش میکنم که به این آی دی  jiliz_jaraghe@yahoo.com پی ام  یا ایمیل بدن

من خیلی دوست دارم باهاشون آشنا بشم .

                                                                                               «یا حق»

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1383ساعت 9:9  توسط شراره  | 

گمشده

 

هنوزم در پي اونم كه ميشه عاشقش باشم.مثله درياي من باشه منم چون قايقش باشم... ...هنوزم در پي اونم كه عمري مرحمم باشه.شريكه خنده و شادي رفيقه ماتمم باشه... ...هنوزم در پي اونم كه عشقش سادگي باشه.نگاه هاي پر از مهرش پناه خستگيم باشه... ...ميگن جوينده يابندست ولي پاهاي من خستست من حتي با همين پاها ميرم تا حدي كه جا هست... ...هنوزم در پي اونم كه اشكامو روي گونم با اون دستاي پر مهرش كنه پاك و بگه جونم نكن گريه منم اينجام بذار دستاتو تو دستام تو احساس منو ميخواي منم اي واي تو رو میخوام.. خدایا عشق من پاکه درسته عشقی از خاکه منم اون عاشق خاکی که از عشق تو دل چاکه

 

 

                                                                                               « يا حق»

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1383ساعت 19:23  توسط شراره  | 

شرمنده

شرمنده همه اونایی که بهم لینک دادن هم هستم همه رو لینک کردم یهو دیسکانکت شدم

بلاگ فا هم اذیت میکنه انشا الله از شرمندگی همه در میام

 

 

 

                                                                                                         یاحق

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1383ساعت 14:32  توسط شراره  |