تبليغاتX
رز سوخته

رز سوخته

.....ما به اینجا نه پی حشمت و جاه آمده ایم....... از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

عاشق شاد

شادم که در شرار تو میسوزمم

شادم که در خیال تو میگریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو میگریم

پنداشتی که چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست؟

اما چه گویمت که جز این آتش

بر جان من شراره دیگر نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1383ساعت 6:24  توسط شراره  | 

فقیر و غنی

 

سلام ....

 

یه چیزی ... از اون جا که امسال شده سال پاسخگویی یه چیزی گوله شده تو حلقم که اگه نگم ....

انفجار گازسه شنبه/ 15دی ماه، خیلی خونه ها رو لرزوند چون ضد زلزله نبودن 4 نفر رو کشت و خانواده هایی رو از خونه زندگیشون دور کرد. خیلی از شیشه ها شکست و بعضی از مغازه دارها بخاطر فرصت طلبی آقایون دزد ضرر دادن در این میون یه مدرسه ابتدایی پسرانه هم لرزید که احتمال داره این چند روزه سقفش بریزه پایین ،مثل اینکه مدرسه از سه شنبه تعطیله به همین دلیل قراره مدرسه چهارصد نفری اونها ازشنبه به  یک دبیرستان دخترانه منتقل بشه اونم دبیرستانی که وضعش بهتراز مدرسه خودشون نیست از طرفی اون دبیرستان هم ساعت 2:30 تعطیل میشه که به خاطر این وضعیت دانش آموزهای این دبیرستان هم ساعت 2 تعطیل میشین پس از یه طرف کلاس های دختر ها محدود میشه و از طرفی هم اونا بهترین زمان یادگیری رو از دست میدن ساعت 2-6 میان سر کلاس واین یعنی اینکه اونها از مدرسه سودی نمیبرن.

 

دیشب وقتی میخواستم این پست رو آماده کنم ،شنیدم که اخبار میگفت : مدرسه یه روستای دور افتاده(فکر کنم اسمش لردگان بود،یادم نیست) آتش گرفته و معلم مدرسه که از قضا سرباز معلم بوده 85% سوخته و از بین همه بچه های مدرسه 4 نفر زنده موندن.و بقیه هم مردن بچه هایی که میتونستن توی سرنوشت کشور تاثیر گذار باشن .

بازم هموطنامون مردن چون بین بچه یه تاجر،کارمند و روستایی تفاوتهایی هست.

 به خانواده این بچه ها تسلیت میگم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1383ساعت 4:52  توسط شراره  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1383ساعت 9:16  توسط شراره  | 

دختر خوانده

 

وای که چقدر خوشحالم بالاخره امتحانات رو هم دادیم و میخوایم با اجازه بزرگترها قبل از دادن کارنامه ها چند تا نفس عمیق بکشیم تاریخ آخرین امتحانمون بود که با موفقیت پاس شد اما اگه جایی دیدین یکی به خاطر اینکه امتحان حسابانشو بد داده مرده اون منم که چون یا خودم و میکشم یا دبیر حسابانمون رو که به هر حال الوداع

چند روز پیش که به یکی از وبلاگ ها (جوان ایرانی)سر زدم ;(لینکشو ندارم)مطلب جالبی از مارك تواين نوشته بود  ـ راست و دروغش با خودش  ـ  بخونین و منو از نظراتتون مطلع کنین:

                                         ماجرای دخترخوانده
بعضي وقتها كه تنها هستم و با خودم حرف مي زنم اطرافيانم با نگاه هاي عجيب تماشايم مي كنند و حتما پيش خود مي گويند:«بيچاره عقلش را از دست داده».يكي از همين ها كه با من سابقه دوستي چندين ساله داشت يكروز پيشم آمد و احوالم را پرسيد.وقتي سرگذشتم را برايش تعريف كردم تصديق كرد كه نه تنها ديوانه نيستم بلكه خيلي هم از عاقلها عاقلترم.حالا براي اينكه شما هم اين فكر پوچ را از سرتان بيرون كنيد سرگذشتم را برايتان تعريف مي كنم:دو سال پيش در مجلسي كه نمي دانم به چه مناسبتي تشكيل شده بود با زن بسيار زيبايي آشنا شدم.چون اين زن بعدا به عقد من درآمد اگر بخواهم درباره زيبايي جزء به جزء اعضايش شرح بدهم موضوع ناموسي مي شود و چندان خوش آيند نيست همينقدر مي گويم كه زن بسيار قشنگي بود و مخصوصا مجبورم بگويم زيبا بود براي اينكه وقتي مي خواهم بگويم اين زن 41 سال داشت مسخره ام نكنيد.البته مي دانيد كه من اولين مردي نبودم كه با یک زن مسن ازدواج كردم و چه بسا پيش از من اشخاص بزرگ و ثروتمندي هم چنين كاري كرده اند.او شوهر نداشت يعني شوهرش مرده بود و ثروتي سرشار و يك دختر 22 ساله ماتركش بود.
پيش خودم حساب كردم«نبايد حماقت كرد»هر چند كه او چند سال از من بزرگتر است اما در مقابل خانه بسيار بزرگي دارد و ضمنا ثروتش هم از پارو بالا مي رود و حالا ديگر وظيفه من است كه شكرگزار مرد خيری باشم كه چنين زن زيبا و ثروت سر شاري را براي آدم خوشبختي مثل من به ارث گذاشته و زحمت را كم كرده است و ان شاء الله دختر 22 ساله او هم به زودي ازدواج مي كندو من مي مانم با اين همه نعمت بي«سر خر».خيلي زودتر از مدتي كه من حدس مي زدم يعني 20 روز پس از عروسي من و مادرش شوهري براي دخترك پيدا شد و او را با سلام و صلوات بخانه داماد فرستادم.و اما شرح داماد اين وجود ذي وجود را مي كنم: ايشان پدر بزرگوار بنده بودند.پدرم هر چند 20 سال از من بزرگتر بود ولي چون قدر وجودش را خوب مي دانست هيچ وقت فكر و خيال برش نمي داشت و غصه بود و نبود را نمي خورد م بهمين دليل بسيار جوان تر و تروتازه تر مانده بود بطوريكه هر كي ما را با هم مي ديد خيال مي كرد ايشان برادر بنده هستند! در شب« عروسي من»پدرم وقتي دختر خوانده مرا ديد يك دل نه صد دل عاشق او شد و پس از 20 روز بخوشي و سلامتي بر سر خوانچه عقد نشستیم و موضوع جالب سرگذشت من تازه از اينجا شروع مي شود:بعد از اينكه صيغه عقد پدر و دختر خوانده ام خوانده شد يكي از بزرگترهاي فاميل به پدرم گفت:چرا معطلي دست پدر زنت را ببوس. پدرم و من هر دو از شنيدن اين حرف ماتمان برد ولي پاي حرف حساب در ميان بود چون پدرم داماد من شده بود و لازم بود دست مرا ببوسد. منهم دستي بر پشت او زده گفتم:ان شاء الله بپاي هم پير شويد. ولي هنوز از حيرت بيرون نيامده بودم كه بمن گفتند چرا ايستاده اي،دست مادرت را ببوس.گيج شدم كدام مادر؟ من كه مادرم دو سال پيش در حادثه رانندگي كشته شد.گفتند مگر زن پدرت مادرت نمي شود؟و چون فكرش را كردم ديدم درست مي گويند ناچار خم شدم و دست  نادختريم را بوسيدم را بوسيدم دخترك هم دستي به شانه من زد و گفت:«پير شي پسرم».ولي اين بار به دخترك گفتندعروس خانم زود باش و دست پدرت را ببوس و از او تشكر كن و او هم دست مرا بوسيد.
يكسال از اين ماجرا گذشته بود كه من صاحب پسري شدم و معماي قوم و خويشي ما به قسمت حادتري رسيد.پدرم به علت اينكه شوهر خواهر اين بچه بود و همين شوهر خواهر پدر
من بود بنابراين پدر من پدربزرگ اين بچه حساب  مي شد و روي اين اصل بچه من از طرفي نوه پدرم و از طرف ديگر برادر زنش بود. اين را هم بدانيد كه چون زن پدرم خواهر اين بچه بود و اين بچه هم نوه پدرم پس خواهر اين بچه كه همان زن پدرم باشد نوه پدرم مي شد و پدرم با اين حساب نوه اش را گرفته بود.يكماه از اين معماي سر در گم نگذشته بود که زن پدرم نيز صاحب طفلي شد و اين طفل از طرف پدر حكم برادر مرا داشت واز طرف مادر نوه من محسوب مي شد و حالا كه پسر پدرم حكم برادر مرا داشت ناچار مادربزرگ او مادربزرگ من هم مي شدو من مادر مرده با مادربزرگم ازدواج كرده بودم!خوب اين همه برا شما معما حل كردیم حالا مي خواهم شما جواب يك سوال مرا بدهيد و بگوييد ببينم شوهر مادربزرگ يك نفر با آن شخص چه نسبتي دارد؟ معلوم است كه پدر بزرگش مي شود. پس در اين صورت من پدربزرگ خودم هستم و ضمنا يادتان باشد كه روي اين حساب نوه خودم هستم و بنابراين «نتيجه»پدرم محسوب مي شوم و دختر من كه حالا زن پدرم شده«نبيره»پدرم حساب مي شود و بچه پدرم بچه نبيره او يعني پشت پنجم پدرم است.حالا فهميديد چرا آنهايي كه مرا مي بينند تو دلشان مي گويند:(بيچاره عقلش را از دست داده است)بعلت اينكه با صداي بلند با خودم مي گويم:من پدربزرگ خودم هستم!!

 

 

                                                                                                                                                             «یا حق»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1383ساعت 8:44  توسط شراره  | 

 

 

 

  • از همه اینا بدتر بی توجهی دولت به جون مردمه سه شنبه تو خونه نشسته بودم داشتم خیر سرم درس میخوندم که یهو همه خونه ها لرزید(خونه ها ضد زلزله بودن!!) رفتیم بیرون دیدیم لوله گاز ترکیده بخاطربی توجهی مسئولان چهار نفر مردن چند نفر هم زخمی شدن کلی از مغازه هم ضرر کردن این وسط دزدا خوش بحالشون بود! جواب اونی که همه چیزشو از دست داد رو کی میخواد بده مگه با پول میشه ضربه روحی رو جبران کرد؟واقعا که خیلی برای مسئولان مهمیم !!

 

اینم از این:

 

من اون دختر نارنج و ترنجم

که از آفتاب و از سایه می رنجم

 نمیچینه منو دستی ز شاخه

 برای مرد عشقم مثل گنجم

 اگه دست غریبه، بخواد منو بچینه

 اگه چشم غریبه، بخواد منو ببینه

 صدام میپیچه تو باغ :

غریبه ها رسیدن ،نارنج و ترنج رو از شاخه چیدن

من اون دختر نارنج و ترنجم

 که از آفتاب و از سایه می رنجم

 یه روز میاد همونکه برام یه سرنوشته

 همون عشقه که تقدیر به اسم من نوشته

با اسب دم طلایی میاد منو بچینه

 صداش میپیچه تو باغ میگه عشق من اینه

من اون دختر نارنج و ترنجم

که از آفتاب و از سایه می رنجم

 

                                                                                                                                              

 «یاحق»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1383ساعت 7:41  توسط شراره  | 

 

 

چند وقت پیش یه جایی یه مطلبی رو دیدم یادم نیست کجا بود اما یادداشتش کردم واسه روز مبادا!! الانم دیدم مطلبی برای نوشتن ندارم گفتم اینم روز مبادا بخونید شاید خوشتون بیاد

 

 

 

خدا گفت لیلی یک ماجراست. ماجرايی آکنده از من، ماجرايی که باید بسازیمش.
شيطان گفت یک اتفاق است ، بنشین تا بیفتد.
آنها که حرف شيطان را باور کردند ، نشستند و ليلی هیچگاه اتفاق نیفتاد . مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلی را بسازد.
خدا گفت ليلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی بدست خويشتن.
شيطان گفت : آسودگيست . خياليست خوش.
خدا گفت:ليلی رفتن است . عبور است و رد شدن.
شيطان گفت :ماندن است . فرو رفتن در خود.
خدا گفت:ليلی جستجوست . ليلی نرسيدن است . نداشتن و بخشيدن.
شيطان گفت: خواستن است . گرفتن و تملک.
خدا گفت:ليلی سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت ساده است . همين جايی و دم دست . ...
و دنيا پر شد از ليلی های زود . ليلی های ساده اينجايی . ليلی های نزديک لحظه ای.
خدا گفت:ليلی زندگی است . زيستنی از نوع ديگر . ليلی جاودانی شد و شيطان ديگر نبود .
مجنون زيستنی از نوع ديگر را برگزید ، و ميدانست که ليلی تا ابد طول می کشد.

 

 

 

من آن گلبرگ مغرورم

   که میمیرم ز بی آبی

ولی با منت و خواری

پی شبنم نمیگرد


 

 

                                                                                            «  یا حق »


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1383ساعت 7:16  توسط شراره  | 



کودک نجوا کرد، خدایا با من حرف بزن مرغ دریایی اواز خواند، ولی کودک نشنید کودک فریاد زد:خدایا با من حرف بزن
!رعد در آسمان پیچید ولی کودک گوش نداد، کودک نگاهی به اطراف نداخت و گفت: خدایا بذار ببینمت!ستاره ای درخشید، ولی کودک توجهی نکرد کودک فریاد زد: خدایا به من معجزه ای نشان بده!، یک زندگی متولد شد اماکودک نفهمید کودک با نا امیدی گریست: خدایا با من در ارتباط باش بذار بدونم اینجایی بنابراین خدا پایین اومد و کودک رو لمس کرد ولی کودک بازهم پروانه را ندید !

 

 

یادتون نره به رضا زاده رای بدین !! ما در قبال نوه هامون مسؤلیم!!.از ما گفتن بود.

 

 

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1383ساعت 4:37  توسط شراره  | 

سلام

سلام
این وبلاگ منه تازه ساختمش
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1383ساعت 8:10  توسط شراره  |