عاشق شاد
شادم که در خیال تو میگریم
شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو میگریم
پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست؟
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره دیگر نیست
.....ما به اینجا نه پی حشمت و جاه آمده ایم....... از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
شادم که در خیال تو میگریم
شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو میگریم
پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست؟
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره دیگر نیست
سلام ....
یه چیزی ... از اون جا که امسال شده سال پاسخگویی یه چیزی گوله شده تو حلقم که اگه نگم ....
انفجار گازسه شنبه/ 15دی ماه، خیلی خونه ها رو لرزوند چون ضد زلزله نبودن 4 نفر رو کشت و خانواده هایی رو از خونه زندگیشون دور کرد. خیلی از شیشه ها شکست و بعضی از مغازه دارها بخاطر فرصت طلبی آقایون دزد ضرر دادن در این میون یه مدرسه ابتدایی پسرانه هم لرزید که احتمال داره این چند روزه سقفش بریزه پایین ،مثل اینکه مدرسه از سه شنبه تعطیله به همین دلیل قراره مدرسه چهارصد نفری اونها ازشنبه به یک دبیرستان دخترانه منتقل بشه اونم دبیرستانی که وضعش بهتراز مدرسه خودشون نیست از طرفی اون دبیرستان هم ساعت 2:30 تعطیل میشه که به خاطر این وضعیت دانش آموزهای این دبیرستان هم ساعت 2 تعطیل میشین پس از یه طرف کلاس های دختر ها محدود میشه و از طرفی هم اونا بهترین زمان یادگیری رو از دست میدن ساعت 2-6 میان سر کلاس واین یعنی اینکه اونها از مدرسه سودی نمیبرن.
دیشب وقتی میخواستم این پست رو آماده کنم ،شنیدم که اخبار میگفت : مدرسه یه روستای دور افتاده(فکر کنم اسمش لردگان بود،یادم نیست) آتش گرفته و معلم مدرسه که از قضا سرباز معلم بوده 85% سوخته و از بین همه بچه های مدرسه 4 نفر زنده موندن.و بقیه هم مردن بچه هایی که میتونستن توی سرنوشت کشور تاثیر گذار باشن .
بازم هموطنامون مردن چون بین بچه یه تاجر،کارمند و روستایی تفاوتهایی هست.
به خانواده این بچه ها تسلیت میگم.
وای که چقدر خوشحالم بالاخره امتحانات رو هم دادیم
و میخوایم با اجازه بزرگترها قبل از دادن کارنامه ها چند تا نفس عمیق بکشیم تاریخ آخرین امتحانمون بود که با موفقیت پاس شد اما اگه جایی دیدین
چند روز پیش که به یکی از وبلاگ ها (جوان ایرانی)سر زدم ;(لینکشو ندارم)مطلب جالبی از مارك تواين نوشته بود ـ راست و دروغش با خودش ـ بخونین و منو از نظراتتون مطلع کنین:
ماجرای دخترخوانده
«یا حق»
از همه اینا بدتر بی توجهی دولت به جون مردمه سه شنبه تو خونه نشسته بودم داشتم خیر سرم درس میخوندم که یهو همه خونه ها لرزید(خونه ها ضد زلزله بودن!!) رفتیم بیرون دیدیم لوله گاز ترکیده بخاطربی توجهی مسئولان چهار نفر مردن چند نفر هم زخمی شدن کلی از مغازه هم ضرر کردن این وسط دزدا خوش بحالشون بود! جواب اونی که همه چیزشو از دست داد رو کی میخواد بده مگه با پول میشه ضربه روحی رو جبران کرد؟واقعا که خیلی برای مسئولان مهمیم !!
اینم از این:
من اون دختر نارنج و ترنجم
که از آفتاب و از سایه می رنجم
نمیچینه منو دستی ز شاخه
برای مرد عشقم مثل گنجم
اگه دست غریبه، بخواد منو بچینه
اگه چشم غریبه، بخواد منو ببینه
صدام میپیچه تو باغ :
غریبه ها رسیدن ،نارنج و ترنج رو از شاخه چیدن
من اون دختر نارنج و ترنجم
که از آفتاب و از سایه می رنجم
یه روز میاد همونکه برام یه سرنوشته
همون عشقه که تقدیر به اسم من نوشته
با اسب دم طلایی میاد منو بچینه
صداش میپیچه تو باغ میگه عشق من اینه
من اون دختر نارنج و ترنجم
که از آفتاب و از سایه می رنجم
«یاحق»
چند وقت پیش یه جایی یه مطلبی رو دیدم یادم نیست کجا بود اما یادداشتش کردم واسه روز مبادا!! الانم دیدم مطلبی برای نوشتن ندارم گفتم اینم روز مبادا بخونید شاید خوشتون بیاد
خدا گفت لیلی یک ماجراست. ماجرايی آکنده از من، ماجرايی که باید بسازیمش.
شيطان گفت یک اتفاق است ، بنشین تا بیفتد.
آنها که حرف شيطان را باور کردند ، نشستند و ليلی هیچگاه اتفاق نیفتاد . مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلی را بسازد.
خدا گفت ليلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی بدست خويشتن.
شيطان گفت : آسودگيست . خياليست خوش.
خدا گفت:ليلی رفتن است . عبور است و رد شدن.
شيطان گفت :ماندن است . فرو رفتن در خود.
خدا گفت:ليلی جستجوست . ليلی نرسيدن است . نداشتن و بخشيدن.
شيطان گفت: خواستن است . گرفتن و تملک.
خدا گفت:ليلی سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت ساده است . همين جايی و دم دست . ...
و دنيا پر شد از ليلی های زود . ليلی های ساده اينجايی . ليلی های نزديک لحظه ای.
خدا گفت:ليلی زندگی است . زيستنی از نوع ديگر . ليلی جاودانی شد و شيطان ديگر نبود .
مجنون زيستنی از نوع ديگر را برگزید ، و ميدانست که ليلی تا ابد طول می کشد.
من آن گلبرگ مغرورم
که میمیرم ز بی آبی
ولی با منت و خواری
پی شبنم نمیگرد
« یا حق »
کودک نجوا کرد، خدایا با من حرف بزن مرغ دریایی اواز خواند، ولی کودک نشنید کودک فریاد زد:خدایا با من حرف بزن !رعد در آسمان پیچید ولی کودک گوش نداد، کودک نگاهی به اطراف نداخت و گفت: خدایا بذار ببینمت!ستاره ای درخشید، ولی کودک توجهی نکرد کودک فریاد زد: خدایا به من معجزه ای نشان بده!، یک زندگی متولد شد اماکودک نفهمید کودک با نا امیدی گریست: خدایا با من در ارتباط باش بذار بدونم اینجایی بنابراین خدا پایین اومد و کودک رو لمس کرد ولی کودک بازهم پروانه را ندید !![]()
یادتون نره به رضا زاده رای بدین !! ما در قبال نوه هامون مسؤلیم!!.از ما گفتن بود.
یا حق