رز سوخته |
.....ما به اینجا نه پی حشمت و جاه آمده ایم....... از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
|
|
درباره وبلاگ
![]() من آن گلبرگ مغرورم
که میمیرم ز بی آبی ولی با منت خواری پی شبنم نمیگردم...... منوی اصلی
آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
نقطه سر خط..........
امروز تولد رز سوختس تولد یه سالگیش اما من... من اما مثل بقیه توی سالگرد بلاگم خوشحال نیستم .یعنی اصلا نمیخوام که به خودم تبریک بگم . چون این بچه تو یه سالگیش میمونه . باید خیلی پیش از اینها این پست رو مینوشتم اما چرا این کارو نکردم بماند....... رز سوخته من دیگه داره آخرین نفسش رو میکشه. دیگه اون علاقه سابق رو بهش ندارم. شاید هم رکودش واسه همین باشه .... بهش عادت کرده بودم ولی خب... هر شروعی پایانی هم داره این بلاگ رو اول برای پیدا کردن چندتا دوست « اهل حق»شروع کردم که چندتا دوست خوب هم پیدا کردم. و بعد هم...... روزای خوب و بد زیادی رو توش ثبت کردم. هر پستش با کلی خاطره برام یادگاری از روزای زشت و زیباییه که خوب یا بد پشت سر موندن . حالا هم رسیدم به جایی که از اولش فکرش رو میکردم اما وقتش رو نمیدونستم..... روزی که بلاگ رو با پست اول شروع کردم فکر میکردم سالگرد دو سالگیش رو هم میبینم اما حالا هیچ دلیلی برای ادامش ندارم یه چیز مثل خلا : بی هدفی ....... برای ادامش هیچ شوقی ندارم. البته تو این مدت دوستای خوبی هم پیدا کردم...... مثل هادی ......مهرداد(دکتر جون)...شراره(قایق سرگردان).. امیر برومندی(دلنوشته ها).... آرش... مهسا... ستایش... خب دیگه رز من هم دیگه سوخت بتدریج سوخت ... سوخت... سوخت... تا حالا... حالا دیگه چیزی ازش نمونده......... رز سوخته رو میپارم به خاطره ها.......... و شما رو به خدا........... همیشه سبز باشید........... |+| نوشته شده توسط شراره در سه شنبه ششم دی 1384 | موضوع: قصه ي كهنه دروغ بود ، من و ما بچه گي كرديم یغما گلرویی |+| نوشته شده توسط شراره در پنجشنبه یکم دی 1384 | موضوع: آخرین خدا نگهدار
گريه كردم ‚ گريه كردم اما دردم نگفتم
|+| نوشته شده توسط شراره در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 | موضوع:
هرکی کارم داره ایمیل بده!!!
|+| نوشته شده توسط شراره در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 | موضوع: معنی مهر و محبت و نوع دوستی............
کنفوسیوس مربی و دانشمند بزرگ چین در تدریس روش خاصی داشت. شاگرانش جداگانه مطالعه می کردند و هروقت مشکلی برایشان پیدا می شد یا سوالی داشتند با استاد در میان می نهادند و کنفوسیوس ایشان را راهنمائی می کرد و جواب پرسششان را می داد. روزی یکی از شاگردان از او پرشید: استد بفرمایید معنی مهر و محبت و نوع دوستی چیست؟ کنفوسیوس جواب داد: معنایش مردم دوستی است.
روز دیگر شاگرد دیگری همین سوال را مطرح ساخت و کنفوسیوس جواب داد: نوع دوستی و محبت به معنای آنست که آنچه برخود روانمی داری بردیگران نیز نپسندی. روز سوم شاگرد دیگری سوال مذکور رامکرر کرد و کنفوسیوس جواب داد : به معنای آنست که انسان باید بتواند جلوی خود را بگیرد و همه اعمالش آمیخته به ادب باشد.
شاگردانی که در کنار استاد بودند، از این جوابهای مختلف به سوال واحد، تعجب کردند و به او گفتند: ای استاد! سوال یکی بود چرا جوابهای گوناگون به آن دادید؟ کنفوسیوس جواب داد: بلی سوال یکی بود، اما سوال کننده یکی نبود. کسانی بودند با تفکرات و نظرات مختلف، و من به هر کدام برطبق حالات و تفکراتش جواب دادم.
اندازه سخن ،
شاگردی از استاد موجائی فیلسوف بزرگ چین از اندازه سخنگوئی پرسید. استاد جواب داد: اندازه سخن، به جا بودن سخن است. اگر حرف به جا باشد، بسیار بودنش عیب ندارد،اما اگر بیجا باشد یک کلمه آن هم خارج از اندازه است. قورباغه تمام روز به بانگ بالند آواز برمی آورد، اما فقط باعث درد سر و بیزاری مردم می شود، در حالیکه خروس فقط در سپیده دم آواز خوش و نزم برمی آورد و مردم سراسر جهان به آواز و به فرمان او از جا برمی خیزند و از خواب نوشین بامدادی دل برمی دارند.
|+| نوشته شده توسط شراره در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 | موضوع: هی نشین غصه نخور.......
سلام... شعر پایین رو کیارش خونده من که خیلی خوشم اومد
هی نشین غصه نخور رفته که رفته اگه دوست داشت نمیرفت اون که رفته هی نشین چشم براه رفته که رفته اگه عاشق بود نمیرفت اون که رفته بیخیالش مگه چند سال تو جوونی؟ بیخیالش مگه چند سال تو میمونی ؟ بیخیالش اینا رسم روزگاره همشون کار خداس حکمتی داره یاد حرفای قشنگش میدونم مثل یه داغه اون دلت خیلی گرفته شده قلبت پاره پاره اون که رفته دیگه رفته دیگه اون دوست نداره هیچ کسی نمیدونه توی دلت چی میگذره حرفات اندازه کوهه پرغروری خیلی ساده اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشتم نداره اگه دوست داشت نمیرفت حتی واسه یه لحظه |+| نوشته شده توسط شراره در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 | موضوع: دخترک ..............
دختر زیبایی بود. پشت پنجره بود. او هم نگاه پسر میکرد. نگاهش که ادامه داشت پسر جرأت کرد. اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. دختر لبخند زد. بعدا پسر فهمید چه لبخند تلخی است. نگاه هم میکردند. پسر این پا و آن پا کرد. سه بار تا سر کوچه رفت و برگشت. باز با دست اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. صورت دختر گرد و معصومانه بود. کاغذ مچاله شده ای را از پنجره بیرون انداخت. رویش نوشته شده بود: |+| نوشته شده توسط شراره در دوشنبه هفتم آذر 1384 | موضوع: اعتماد.......
در شبی تاریک مرد بر لبه پرتگاهي راه ميرفت. پايش لغزيد و داشت سقوط ميكرد. ناگهان با دستانش شاخه كوچك گياهي را گرفت.اما خيلي زودفهميد كه آن شاخه آنقدر كوچك است كه نميتواند او را نگهدارد. پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد :
كسي آن بالا نيست؟ کسی گفت : من هستم مرد گفت: تو كي هستي. او گفت: من خدا هستم. مرد گفت: خدايا نجاتم بده من دارم سقوط ميكنم. خدا گفت: آيا به من اعتماد داري؟ مرد گفت: بله خداوند گفت: پس آن شاخه درخت را رها كن. مرد كمي سكوت كرد و سپس فرياد زد: كس ديگري آنجا نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...... فردا صبح مردم مردی را دیدند که به یک شاخه آویزان شده و یخ زده بود . فاصله او با زمین فقط سی سانتیمتر بود!
|+| نوشته شده توسط شراره در یکشنبه ششم آذر 1384 | موضوع: زندگی زیباست....
وای چه روز خوبی؟ سبزه قشنگه ....در قشنگه... دیوار قشنگه ... حتی ناظم قشنگه....سرایدارمدرسه خوش اخلاقه دیفرانسیل زیباست........
دیروز برای اولین بار با کمال میل نشستم تمرین های دیفرانسیل رو حل کردم....... حتی تست که میزدم احساس میکردم چقدر خوبه همش کنکور بدیم........!!!! روز خیلی خوبیه کاش تا آخر همینجوری پیش بره |+| نوشته شده توسط شراره در یکشنبه ششم آذر 1384 | موضوع: |+| نوشته شده توسط شراره در شنبه پنجم آذر 1384 | موضوع:
سلام........ بعد از یه غیبت صغری بازم اومدم........ اومدم باز حرفی بزنم و برم........
شب شد
خورشيد رفت
آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد
ناگهان ستاره ای چشمک زد !
آفتابگردان سرش را به زير افکند
گلها خيانت نمي کنن!!!
فقط تنها خواهشی که دارم اینه که خواهشا شعرایی که میذارم ......... حرفایی که میزنم ........ داستانک هام رو به حساب یه عشق از دست رفته یا چه میدونم یه شکست عاطفی نذارین ............
|+| نوشته شده توسط شراره در دوشنبه سی ام آبان 1384 | موضوع: عنوان؟؟
سلام......... بالاخره پیداش کردم ایناها........ حالمان بد نيست غم کم مي خوريم |+| نوشته شده توسط شراره در جمعه بیستم آبان 1384 | موضوع: بارون بزن.............
بارون بزن ای آسمون |+| نوشته شده توسط شراره در سه شنبه هفدهم آبان 1384 | موضوع: دل من............
دل من يه روز به دريا زد ورفت
|+| خوب نمیدونم چی بگم.....
چه مسخره ..... این که بدونی حرف داری برای گفتن اما .... اما نه همون نگم بهتره........
میدونم سر میزنی ... اومدم بگم پنیری رو که گم کردم دارم پیدا میکنم......... موفق باشی......... موفق باشین............ |+| نوشته شده توسط شراره در شنبه سی ام مهر 1384 | موضوع: پسرک.....
|+| نوشته شده توسط شراره در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384 | موضوع: به تماشا سوگند..........
به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن و حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود من به آنان گفتم آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد. و به آنان گفتم سنگ آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ !! در کف دست زمین کوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند. پی ِ گوهر باشید! لحظه ها را به چرا گاه رسالت ببرید............ ......سر هر کوه رسولی دیدند ابر انکار به دوش آوردند باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بر دارد خانه هاشان پر داوودی بود چشمشان را بستیم دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش جیب هاشان را پر عادت کردیم خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم ( سهراب سپهری ) |+| نوشته شده توسط شراره در جمعه پانزدهم مهر 1384 | موضوع: من باز هم بر میگردم.........
خیلی حرفا واسه گفتن دارم ......... نگفته دارم قد کلی.......... شاید اومدم گفتم..........
در مجالي كه براي باقيست
(از کجا بودش رو یادم نیست بخشید) موفق باشین در پناه حق........ |+| نوشته شده توسط شراره در پنجشنبه هفتم مهر 1384 | موضوع: |
|
|